چند شعر زیبا از دکتر شریعتی
در هم نگريستند اما سرشار از مهرباني
چشم هاشان هر کدام پياله پر از شراب سرخ
که در کام تشنه چشمان هم مي ريختند
و کم کم بر هر دو لب
لبخندي آهسته باز مي شد
لبريز از محبت
سيراب از دوست داشتن
نه عشق
دوست داشتن!
لحظاتي اين چنين
خوب و شيرين و نرم و خاموش گذشت
مهرباني
مهرباني جاده اي است
که هر چه پيش تر روند خطرناک تر مي گردد
نمي توان بازگشت...
اما لحظه اي بايد درنگ کرد
و شايد چند گامي بر بيراهه رفت
مدتي است بر جاده هموار مي رانيم...
حرف هاي نزديک دارند فرا مي رسند
خطرناک است!
حرف
حرف ها بر سر دلم عقده کرده است
شش روز است نگذاشته اند حرف بزنم
مي خواهم گوشه اي بنشينم و کمي تنها باشم
حرف بزنم, بنويسم, بگويم
انگشت هايم خميازه مي کشند.
بايد بنويسم
اين حرف ها را نمي شود تحمل کرد
بيشتر از اين در دل نگه داشت
ورم مي کند و رنجم مي دهد
مي روم
کجا بروم؟
کجا بروم که از شر احوال پرسي در امان باشم؟
دل بسته
همه رنگ ها با من آشنايند
هر موجي که از سينه دريا برمي خيزد
به سوي من پيش مي آيد
و برايم پيامي در ساحل مي نهد و باز مي گردد
جاذبه اي مرموز دل مرا به اين سرزمين مي کشاند.
هوا عطري به مشامم مي ريخت که گويي
ديري نگذشته است که از اين جا گذشته است
بوي گل صوفي در فضا پراکنده بود
سکوت بود و سخن بود
هنوز نقش وجودي نبود
اما طرح"دوست داشتن" بر سينه عدم نقش شده بود
گويي بندي نامريي
پاي دل مرا به اين جا بسته است
دل مرا به اينجا بسته است
دل مرا با اين سرزمين کاري هست
دوري
همچون سايه اي که در رويش مداوم نور رنگ بازد
دشت ها و درياهاي شگفت غيبي پياپي مي رسند
و مرا در دامن خود فرو مي کشند
و من هر بار
در سينه ي چشم اندازي تازه
مي ميرم و جان مي گيرم
و مدام در رنج و شوق مرگ و حيات بي امان خويشم!
حالتي دارم که در وهم نمي گنجد
هر لحظه اين جهان تابناک تر و بي کرانه تر مي نمايد
و هر لحظه دورتر و حقيرتر
چه روياي پر شکوه و چه حقيقت پر جلالي است!
همه ذرات اين عالم با ذرات وجود من آشنايند.
نمي دانم چگونه ام؟
هراس و شک و شگفتي
و لذت و اضطراب و نياز
و کنجکاوي و انس و حيرت
و انتظار و اشتياق
و بسيار حالت هاي غريبي
که دل هاي نفرين شدگان زمين
و زندانيان آسوده زمانه نمي شناسند
در من به هم آميخته اند
و مرا در سينه ي گدازان اين آفتاب فرو مي برند.
و من گرم لذتي سرشار
خود را تسليم اين موج ناپيدايي کرده ام که شتابان
به دور دست اين دريا مي رود
و مرا نيز بي خويش مي برد.
و چه آزار دهنده و ترس آور است
دست نوازش يا سرزنشي
صداي دوست يا دشمني
که مرا لحظه اي از اين معراج هاي اهورايي
و سير و سفر هاي ماورايي
به آن دنياي زشت و حقير مي خوانند.
آن جا که گويي قرن هاست, فرسنگ هاست از آن دور شده ام.
گويي از ياد برده ام
جز خاطره شوم و عفني از آن هيچ به ياد ندارم
و...آه!
نمي خواهم من ديدار شما را
پوچ, نمي توانم تحمل کنم.
چقدر از شماها دورم !
چه رنج آور است تجديد خاطره هايي که از شما دارم!
چه آزادي آسوده اي در خود احساس مي کنم
هر گاه که مي بينم فراموشتان کرده ام
هرگز يادم نکنيد!
چه آسودگي و آزادي آرام و پاکي است
در دوري از شما!
ديگر نزديکم مياييد!
هبوط
مرا کسي نساخت, خدا ساخت
نه آنچنان که"کسي مي خواست"
که من کسي نداشتم
کسم خدا بود, کس بي کسان
او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست
نه از من پرسيد و نه از "من ديگر"م
من يک گل بي صاحب بودم
مرا از روح خود در آن دميد
و بر روي خاک و در زير آفتاب
تنها رهايم کرد
"مرا به خودم واگذاشت"
۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩